با توییتر هم می شه پولدار شد؟!
جولای 5, 2008
شاید بشه. خوره های این جور کارا ممکنه همین روزا راهشو پیدا کنن. من یه فکر کوتاه دارم که اسمشو گذاشتم Twitisement. خیلی ساده است. کسانی که توی توییتر فالورهای خیلی خیلی زیادی دارن شاید بتونن وسط توییتهاشون واسه شرکتها یا محصولاتی تبلیغ هم بکنن! نمی شه؟!
تصویری کوتاه از یک سال زندگی
جولای 4, 2008
همسر عزیزم و دوست مهربانم! سالگرد ازدواجمونه. باورم نمیشه که موفق شدی یک سال تمام من رو تحمل کنی بدون اینکه بالاخره تصمیم بگیری چاقوی آشپزخونه رو توی شکمم فرو کنی. مبارکه
یه روزی مثل فردا، یک سال پیش، ازدواج کردیم. شش سال بود که می شناختیم و شاید چهار سال بود که واقعن می خواستیم. بخش فیلسوفانه فکر من معتقده که روزی مثل فردا یک سال پیش اتفاق بسیار مهمی افتاد. چیزی مثل اتصالی خیلی محکم به عشق و شادی، یا چیزی شبیه با هم و مثل هم فکر کردن،حس کردن، و زندگی کردن. یک سال گذشته ما دور از خانواده ها (فکر کنم خانواده رو اشتباه می نویسم) در غربت و با تلاش و سختی زیاد در درس گذشت. سادگی، دوست داشتن، با هم بودن، شادی، خوشبختی، و کمی هم نمک زندگی (به تجویز دکترها از نمک به طور جدی پرهیز می کنیم) یک سال زندگی مشترک ما رو تعریف می کنند.
مواد لازم برای بلاگ نویسی
جولای 4, 2008
یک عدد زبان مادری، یک عدد مک بوک دوست داشتنی، زندگی خوب و رضایتبخش به میزان لازم، تجربه ناموفق وبلاگ نویسی به میزان کافی، توهم نویسنده بودن یک قاشق غذاخوری دو ایکس لارج، تعطیلات تابستانی کسل کننده بعد از فارغ التحصیلی دو ماه.
خب بالاخره تصمیم گرفتم یه جایی برای نوشتن، اونهم به زبانی که باهاش فکر می کنم و احساساتی می شم، درست کنم. این اولین پست من خواهد بود و روزی که متوجه بشم یک هفته است که چیزی ننوشتم اینجا رو تعطیل می کنم. اسم من روزبه است و اون عکسی که اون بالاست منم ( کمتر از دو سال پیش گرفته شده). بیست و هفت سالمه و درست یک ساله که ازدواج کردم (یکی از دلایلی که امشب بالاخره نوشتن رو شروع می کنم اینه که فردا سالگرد ازدواجمونه). همسری دارم که هنوز و همیشه از همه چیز این دنیا و اون دنیا بیشتر دوستش دارم و به نظرم خیلی (هم از نظر کیفی و هم کمی) خوشبختیم. چند وقتی ه (شاید حدود دو سال) که اومدیم سوئد برای تحصیل و الان که دیگه فارغ التحصیل شدیم فهمیدیم که دلمون نمی خواد برگردیم، پس کار پیدا کردیم و از این کشور، مردمش و سیستمش خیلی راضی هستیم. سالهاست (حدودن هفت سال) که به ما بودن عادت کردم و همه چیز زندگیم با دوست سابق و دوست فعلی (همان همسر به قول قدیمی ها) سپری می شه بدون اینکه تنها جایی رفتن و داشتن چیز شخصی برام معنایی داشته باشه. ما روزهای بسیار خوبی در زندگی داریم و شاد هستیم.
اینجا: خیلی ساده خواهد بود. تصمیم دارم فکرهام رو اینجا بنویسم که می تونن راجع به هر چیزی باشن. از اون جایی که هیچ وقت یه پست طولانی رو نمی خونم خودم هم کوتاه می نویسم که خیلی وقت خواننده رو تلف نکنم.